
استاد شهریار
دایره ای است
دور خودمان می گردیم
مشکل از چشمان توست
که این nضلعی محدب را دایره میبیند
دایره اگر بود انقدر به گوشه هایش گیر نمی کردیم
ای کاش کمی تیزتر بود گوشه هایش
وقتی کسی میپرسید کجا گم شده بودی تو؟
مدرکی داشتیم که پی تفریح نبوده ایم
اصلا دایره بود ای کاش
دور خودمان می گشتیم!
چون باد گذر کرد شبی قافله عمر
معلوم نگردید که کی آمد و کی رفت
گلبرگ بهارم که به سر پنجه پاییز
در باد خزان تا شد و تا منزل دی رفت
ترسم که نیایی و در آن روز بیایی
کز من خبری گیری و گویند که وی رفت
تا پر زدی از لانه ام ای مرغ مسافر
شادی به جلو پر زد و امید به پی رفت
بگذار تا سپیده بخندد به روی ما!
بنشین ، مرو ، هنوز به کامت ندیده ایم
بنشین ، مرو ، هنوز کلامی نگفته ایم
بنشین ، که با خیال تو شبها نخفته ایم
بنشین ، مرو ، که در دل شب در پناه ماه
خوش تر ز حرف و سکوت و نگاه نیست
بنشین ، و جاودانه به آزار من مکوش
یک دم کنار دوست نشستن گناه نیست
بنشین ، مرو ، صفای تمنای من ببین
امشب چراغ عشق در این خانه روشن است
بنشین ، مرو ، که نه هنگام رفتن است.....
یه روز اومدی مثه موج دریا
بوی پیرهنت مثه خواب و رویا
سایه های ما رو شنای ساحل
پا به پا بی صدا غرق تمنا
یه روز اومدی تو سکوت سردم
سر به راه شد این دل دورگردم
حالا چی شده که می خوای جدا شی
چی شده تو بگو من چه کردم
حالا باز من و نسیم و موج دریا
می مونیم بدون تو غریب و تنها
……
سلام
ای غروب غریبانه ی دل
سلام
ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام
ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ
ای شعر شب های روشن
ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ
ای آبی روشن عشق
خداحافظ
ای عطر شعر شبانه
خداحافظ
ای همنشین همیشه
خداحافظ
ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از هم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ
ای برگ و بار دل من
خداحافظ
ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ
ای نو بهار همیشه
.....
دست عشق از دامن دل دور باد!
ميتوان آيا به دل دستور داد؟
ميتوان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بيگزاره در نهاد ما نهاد
خوب ميدانست تيغ تيز را
در كف مستي نميبايست داد
زنده یاد قیصر امین پور
من رو درگیر خودت کن
تا جهانم زیر و رو شه
تا سکوت هر شب من
با هجومت روبرو شه
بی هوا بدون مقصد
سمت طوفان تو میرم
من رو درگیر خودت کن
بلکه آرامش بگیرم
با خیال تو هنوزم
مثل هر روز و همیشه
هر شب حافظه ی من
پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن
با من که درگیر تو ام
چشمات تو رو از من بر ندار
من مات تصویر تو ام
با من غریبگی نکن
با من که درگیر تو ام
چشماتو از من بر ندار
من مات تصویر تو ام
من مات تصویر تو ام
تو همین جایی همیشه
با تو شب شکل یه رویاست
آخرین نقطه ی دنیا
تو جهان من همین جاست
تو همین جایی و هر روز
من به تنهایی دچارم
من و نزدیک خودم کن
تا تو رو یادم بیارم
با خیال تو هنوزم
مثل هر روز و همیشه
هر شب حافظه ی من
پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن
با من که درگیر تو ام
چشماتو از من بر ندار
من مات تصویر تو ام
با من غریبگی نکن
با من که درگیر تو ام
چشمات تو رو از من بر ندار
من مات تصویر تو ام
من مات تصویر تو ام
......
دوستی دارم صدایش نازک است
لب ندارد جای لب هایش نوک است
دوستی دارم صدایش نازک است
هم زمین هم آسمانش کوچک است
شغل او آواز خواندن دلبری است
در میان شرح شیدایی رک است
نازنین من رفیقم مرغ عشق
او برایم نامه می داد از بهشت
سرنوشت عاشقان در دوری است
جمله ای از نامه هایی که برایم می نوشت
همزبون خوب من يه ماهي قشنگ بود
ولي امروز مي دونم دلش هميشه تنگ بود
ماهي تنگ بلور سنگ صبور من بود
زندون تنگ ماهي تنگ بلور من بود
چشماش يه حرفي ميزد انگار يه چيزي كم داشت
اون پولكاي روشن رنگ غبار غم داشت
با سر به شيشه مي زد دور خودش مي چرخيد
گم مي شد اشکاش تو آب چشماي من نمي ديد
واي كه نمي دونستم تاب قفس نداره
يه روز رفتم سراغش ديدم نفس نداره
براش گريه ميكردم ولي چشماش نمي ديد
انگار تو اون لحظه ها خواب دريا رو مي ديد
انگار مي گفت که ماهي توي دريا قشنگه
ماهي تنگ بلور يه ماهي دلتنگه
انگار ميگفت كه ماهي توي دريا قشنگه
ماهي تنگ بلور يه ماهي دل تنگه
با سر به شيشه مي زد دور خودش مي چرخيد
گم مي شد اشکاش تو آب چشماي من نمي ديد
واي كه نمي دونستم تاب قفس نداره
يه روز رفتم سراغش ديدم نفس نداره
................